عبد الكريم بى آزار شيرازى
189
باستانشناسى و جغرافياى تاريخى قصص قرآن (فارسى)
خضر : تو هرگز تاب تحمل مرا ندارى . تو چگونه مىتوانى در برابر چيزى كه از رموزش آگاهى ندارى ، شكيبا باشى ؟ موسى : به خواست خدا مرا شكيبا خواهى يافت ، قول مىدهم در هيچ امرى با تو مخالفت نكنم . خضر : اگر مىخواهى به دنبال من بيايى سكوت محض باش و از هيچچيز سؤال مكن تا خودم به موقع آن را برايت بازگو كنم . موسى و خضر به ايستگاه كشتى رفتند و سوار بر كشتى شدند . در اثناى راه خضر كشتى را سوراخ كرد . موسى ناراحت شد و گفت : كشتى را سوراخ كردى كه مسافرانش را غرق كنى چه كار بدى انجام دادى ؟ خضر : نگفتم كه تو هرگز نمىتوانى مرا تحمل كنى ؟ ! موسى : لا تُؤاخِذْنِي بِما نَسِيتُ . . مرا به علت اين فراموشكارى مؤاخذه مكن و سخت مگير . سفر دريايى آنان به پايان رسيد و از كشتى پياده شدند و به راه خود ادامه دادند ، در راه به پسر بچهاى رسيدند ، خضر آن كودك را بكشت . موسى بار ديگر عصبانى شد و گفت : چرا يك انسان پاك و بىگناه را كشتى ؟ خضر : نگفتم كه تو تاب تحمل مرا نتوانى داشت ؟ ! موسى : اگر بار ديگر از تو از چيزى پرسيدم ديگر با من مصاحبت نكن . باز به راه افتادند تا اينكه به قريهاى رسيدند ، از اهالى تقاضاى طعام كردند ، و آنان از اينكه آن دو را ميهمان كنند امتناع ورزيدند . در روايت از ابن عباس نقل شده كه اين قريه شهر انطاكيه از شهرهاى قديم سوريه در 99 كيلومترى حلب بوده و بعضى گفتهاند ، شهر ايله بوده كه امروزه به آن بندر ايلات گفته مىشود . و برخى آن را شهر ناصره در شمال فلسطين دانستهاند ، شهر انطاكيه به علت فاصله زياد از اقامتگاه حضرت موسى ( ع ) بعيد به نظر مىرسد . در اين قريه به ديوارى رسيدند كه در حال فروريختن بود ، خضر آستين بالا زد و به تعمير آن ديوار پرداخت .